تبليغاتX
آزادی چه واژه ی غریبی؟؟یا قریبی؟؟

سلام! سلام!! صد و یکی سلام!!!

به به می بینم که خوش و خرم هستین. ( باشیم که باشیم به تو چه ویدای فوضول همه کاره ی محل!)

خوب دلم براتون بگه که هوس کردم یه خاطره از منگولی های خودم بنویسم.

یادمه سال اول راهنمایی بودم. هنوز تو عوالم ابتدایی بودم که ....

یعنی کی می تونه باشه این وقت شب؟(پارازیت بود بابا گفتم بخندی)

خلاصه با دو نفر دوست شدم. دلکش که ... ارازلی بود واسه خودش.سپیده که قیافه ش به بچه حزب اللهیا(فقط تیپش ها بعدش فهمیدم اونم عین دلکشه.) می زد.. خلاصه ما با هم بدجور ندار شده بودیم.

یه بار که ورزش داشتیم من هزار تومن(اصلا می دونی چه شکلیه؟) اورده بودم مدرسه. خوب بعضیا فرهنگ خانوادگیشون مشکل داره . بعضیا مادر زادی دستشون یه وری بوده. بعضیا هم نمی دونستن اجازه گرفتن یعنی چی و کیف خودشون و مردم نداره که...

خلاصه پول منو دزد برد. اصلا یهویی یه جو بدزد بدزد خاصی افتاد تو مدرسه. حالا ندزد کی بدزد.

یه بار داشتیم حرف می زدیم کهک دلکش بدجور رفته بود تو نخ قیافه ی من. یهو پرید وسط حرفم گفت: ببینم زیر ابرو بداشتی؟

منم که از همه جا بی خبر بودم زدم زیر گریه: آخه به من میاد؟ اصلا برای چی برش دارم؟ مگه من دزدم!!! اصلا کجا بوده مال کی بوده که من برش دارم؟

خلاصه از من گریه و از دلکش و سپیده گریه.(از بس که خندیدن گریه کردن... البته نزدیک بود که یه کار دیگه هم بکنن که معلم اومد سرکلاس.)

                         

اینو گفتم که بگم خیلی از مد و این حرفا عقبم. (البته افتخاری هم نداره ها) الان که من سوم دبیرستان بودم(رفتم پیش دانشگاهیدلت بسوزه) تازه می خوام یه دستی به سر و روم بکشم. اون موقع که اول راهنمایی بودم دلکش موهاشو مش هم کرده بود!!! ولی می دونی چیه(نه فقط تو می دونی) ملاک به روز بودن به مد روز گشتن نیست به روز کردن اطلاعات و آگاهی هاس به روز کردن دوستی ها و دیدارهاس. در آپ آینده صحبت یه روانپزشک با مریضش رو براتون می نویسم خیلی جالبه.

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 3:10 توسط انسانی به نام ویدا |

دهقان فداکار پیر شده,

چوپان دروغگو عزیز شده,

شنگول و منگول گرگ شدن,

کوکب حوصله مهمون رو نداره,

کبری تصمیم گرفته دماغش رو عمل کنه,

روباه و کلاغ دستشون تو یه کاسه اس,

حسنک گوسفندانش رو ول کرده تو یه شرکت آبدارچی شده,

آرش کمانگیر معتاد شده,

شیرین فرهاد رو پیچونده با دوست پسرش رفته اسکی,

رستم اسبش رو فروخته یه موتور خریده با اسفندیار میرن کیف قاپی,

واقعا چه بر سر ایران و ایرانی آمده؟!

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 7:5 توسط انسانی به نام ویدا |

سلام

خوبین؟

نمی دونم چه جوری حرفامو شروع کنم. اصلا می دونین امروز چندمه؟ دیشب سینما 1 رودیدین؟ روز سوم؟

شاید بتونم بگم تنها فیلمی بود که این قدر روی من تاثیر گذاشت(البته خاک سرخ هم قشنگ بود ولی نفهمیدم آخرش چی شد)

بعد از اینکه فیلمو دیدم فهمیدم که مردم ما جنگیدن نه به این خاطر که خرمشهر رو به ایران برگردونن نه. جنگیدن تا مردم خرمشهر آزادانه زندگی کنن و خودشون انتخاب کنن که جز کدوم سرزمینن. جنگیدن تا بگن هر آهنگی دوست داری گوش بده هر جور دوست داشتی لباس بپوش ولی یادت باشه که تو آزادی پس به دیگران هم حق زندگی و آزداگی و انتخاب رو بده. جنگ چه قدر وحشتناکه. نه ببخشید از جنگ وحشتناک تر انسانایی (؟؟) هستن که جنگ رو شروع می کنن. خدایا کی میشه تموم شدن جنگ رو روی این کره ی خاکی جشن بگیریم؟ به خدا خسته شدم از بس داد و بیداد تفنگ رو شنیدم از بس صدای دق کردن خونه ها رو شنیدم.

داشتم فکر می کردم که موقعی که جنگه همه همدل و یه صدا میشن. دیگه خبری از کوه کینه و حسادت و فریب کاری نیست.درسته پوریا پورسرخ یه تیکه ی فیلم گفت داشتیم زندگی مونو می کردیم ها ولی به نظرم من زندگی واقعی همون لحظات التهاب اور جنگ بود. الان که توی جنگ سرد به سر می بریم همه چی بر عکس شده. آدما زندگی نمی کنن. فقط ساعتای عمرشونو می گذرونن. زنده نیست بلکه مرده ی متحرکن.همه ی دوستا با هم دشمن شدن. مردم به خون همدیگه تشنه شدن. هیچ کسی رحم و مروت سرش نمیشه. هیچ کس دیگه به فکر فردا یا انسان های دیگه نیست.یکی باید ما رو از خواب سرد خودخواهی بیدار کنه.

باغ نومیدان چشم در راه بهاری نیست.

هیچ وقت حرف زهره(قضیه ی نمایشگاه تاریخ) یادم نمیره که می گفت : توی همه ی کشورا برای تاریخ اون کشور اهمیت زیادی قائل هستن. دلیل پیشرفتشون هم اینه که از تاریخ درس میگیرن تا دوست و دشمن رو بشناسن. راه موفقیت و راه شکست رو بشناسن. حالا توی ایران. میدن تاریخ معاصر سال سوم رو یه پزشک می نویسه! خنده داره نه ؟ هیچ کدوم از جوونای هم نسل من ذوق و علاقه ای ندارن که برن دنبال حوادث جنگ هشت ساله . اصلا از اسم جنگ و شهید و جانباز متنفرن. حالا بماند که چیا به این تنفر دامن میزنه.

اهای دلتمردای(مرد؟؟؟)سرزمین من با شما هستم. تا کی می خواین به هشت سال مقاومت به هشت سال خون به هشت سال بی سپیده افتخار کنین؟ الان مقام شما جبهه ی جنگ شماست. چرا برای آبادی سرزمین من برای شکوفا کردن استعدادهای خواهرا و برادرای من تلاش نمی کنین؟ والا به خدا لب مرز به انگلیسی نوشتن ظرفیت مغزمون پر شده مغز فراریه عزیز برو خونه لالا کن.

باغ بی برگی

داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید

باغ بی برگی

خنده اش خونیست اشک آمیز

یاد حرف مرحوم مصدق می افتم که می گفت: به خودم می گویم گرچه شب تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است.

در ضمن به همه ی طرفدارای نادر تبریک میگم که اول شد. راستی من طرفدار دیا هستم ما که ماهواره ی عرب نداریم ولی شنیدم که دیا پریده بغل سعد. وای من چه قدر دلم برای دیا تنگ شده. فخرتونم خریداریم.(منظورم همه ی اوناییه که آخرین برنامه ی استار اکادمی رو دیدن.) ایشالا تا استار اکادمی بعدی.

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 2:57 توسط انسانی به نام ویدا

سلام! سلام!! صد تا سلامـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ!!!

خوبین؟ خوشین؟ چه خبر؟

الان هم فصل امتحاناسو منم به این فصل حساسیت دارم اصلا دوست ندارم که بیاد. ازش متنفرم.اصلا بحثو عوض کنیم.

خوب این دفه درباره ی چی بنویسم؟

آهان درباره ی کلاس عمو رستم و آقای حسینی بنویسم.

کلاس آقای حسینی:

همیشه این کلاس خارج از وقت مدرسه و ساعت سه تا پنج برگزار میشه. یعنی ما چهارشنبه ها از ساعت 7صبح تا 5 بعد از ظهر مدرسه ایم. یکی از جلسه ها بود که آقای حسینی مثل همیشه دیر اومد. ما هم رفتیم پارک جلوی مدرسه. بچز داشتن تاب بازی و سرسره بازی می کرد. ( آدم باید کودک درونش رو نوازش کنه.) من که اصلا حوصله نداشتم. آخه هوا خیلی خیلی گرم بود. ( من توی هوای گرم عصبی میشم و سرم درد میگیره ولی هوا هرچه قدر هم سرد بشه من شادتر از قبل میشم) خلاصه با فهیمه و یاسمن رفتیم کنار چمنای پارک. از این آبپاشای چرخونکی هست، از اونا داره. (گفتم که دلت بسوزه) یه دور که داشت می چرخید رومون آب پاشید. بعدش یاسمن رفت و من و فهیمه دنبال آب پاش می دویدیم آخه قاطی کرده بودیم. خلاصه خیس خیس شدیم. دو تا پسر اون ور پارک نشسته بودن و چشاشون داشت از حدقه می زد بییرون. بدبختا فکر کرده بودن ما دیوونه شدیم.

خلاصه آقای حسینی که اومد ما دویدیدم طرف در و گفتیم چند جلسه پیش قول دادین که ساندیس بخرین ما ساندیس می خوایم. خلاصه پول داد به وحید اینا و ما هم رفتیم توی مدرسه و رسیدیم به کلاس. سر کلاس بودیم و هی به آقای حسینی تیکه مینداختیم که بالاخره راضی شدین برامون یه چی بخرین ها حالا مگه پول یه ساندیس چه قدره؟ ها؟

که وحیده و سپیده رسیدن. اونم چی با رانی!!! بیست و شیش تا رانی!!(23 تا باری خودمون یکی برای آقای حسینی دو تا هم باری دفتردارا) اولش بچه ها میگفتن ببر پس بده که آقای حسینی گفت اگه زلیخا(با این اسم وحیده رو صدا می زنه) بره بیرون منم میرم و دیگه هم نمیام سر کلاستون.مگه من با سیزده هزار تومن ورشکست میشم؟

خلاصه رانی ها پخش شد و ما هم نوشیدیم. وسطای زنگ یه برگه رسید دستمون. وحیده عذاب وجدان گرفته بود میگفت الان بهش پولشو بدیم. منم نوشتم مرده غرور داره می فهمی؟ صبر کنین یه جلسه پول میزاریم یه چی می خریم.

خلاصه هنوز که دارم اینو می نویسم چیزی نخریدیم.

********************************************

کلاس آقای مرادی:(اصلا نمی دونستم که عمو رستم لهجه ی غلیظ شیرازی داره.)

از اولین جلسه که به من بد نگاه می کرد. فکر کنم منو شناخته. اون قدر توی چشام نگاه میکرد که سرمو بندازم پایین( آخه خیلی توی چشمای معلمای نگاه می کنم نه زل می زنم) وقتی هم سرمو می اودرم بالا باز با چشماش که ازش عصبانیت میبارید منو نگاه می کرد.

این نگاه ها ادامه داشت تا اینکه یه روز یکی از بچز مدرسه سر زنگ ورزش خودشون یه جیغ زد و صداش رسید به کلاس ما.عمو رستم هم با عصبانیت خاصی گفت: زهر مــــــــــــــــــار

با خودم فکر می کردم وقتی من توی حیاط جیغ و داد می کنم چه فشایی سر کلاس بهم میده؟

یه روزم که توی مدرسه جلسه ی دبیران بود همه ی بچز مدرسه توی حیاط بودن و ما سر کلاس. خوب سر و صدا زیاد بود و همه شون می رسیدن سر کلاس ما و من فقط لبخند می زدم آخه واسم خنده دار بود ولی بچه ها عصبانی میشدن که عمو رستم منو نگاه کرد و گفت: چیزی که عوض داره گله نداره. یادتونه شماها هم شلوغ میکردین؟ فوری سرمو بردم تو دفترم .بچز گفتن نه اقا ما کی شلوغ کردیم؟ منو باز نگاه کرد و گفت: شوخی کردم شماها بچه های خوبی هستین.

فکر کنم دل پری از سر و صدای من داره.

چهارشنبه ای  که خیلی بارون اومد (اون قدر دلم سوخت که نتونستم برم زیر بارون.) ما سر کلاس عمو رستم بودیم یهو بارون شدید شد و همه ریختیم جلوی پنجره. عمو رستم گفت: من میرم تا شما راحت ببینین. ما که فکر کردیم عصبی شده و قهر کرده(آخه زیاد قهر میکنه سابقه ش سیاهه) نگو رفته پایین دفتر حضور و غیاب رو بیاره. چند تا از بچه ها که رفتن بیرون زیر بارون. فقط من بودم و حسرت بارون خوردن. خدا کنه بازم بارون بیاد. آخ اگه بارون بزنه...(با همون حس شاملو بخون)

دوستتون دارم.مواظب خودتون باشین. خوش باشین. خداحافظ همین حالا

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 4:42 توسط انسانی به نام ویدا |

سلام! سلام!! صد تا سلام!!!

سلام به تو به من به ما به شما به آنها به ایشان..

بچه ها  اول از همه می خوام برای یکی که عزیزترین کس منه دعا کنین که کارش جور شه.گناه داره الان یه ماهه علاف شده.حداقل استخدام شه.

**************************************************************

ادامه ی داستان قبلی

روز دوم که اعصاب خورد کنی محض بود. یه سری اتفاقایی پیش اومد که اشک همه در اومد و اعصاب همه ریخت به هم. حالا ولش کن که چی بود( دعوای داخلی بود. درون کلاسیه به تو هم هش ربطی یوخدی. توشدی؟)

این بار هر کسی رد میشد خفتش می کردم و جمله هامو ردیف می کردم. یه آقا اومد بابای یکی از بچز راهنمایی بود، دونه به دونه ی عکسامو دید و درباره شون یا ازم توضیح خواست تا بهم توضیح بیشتر داد. کلی کیفور شدم.

البته بمونه که بچز مدرسه می اومدن و ازم سوال می پرسیدن و دهنمو  کف می دادن. یه چند تاشون اومدن گفتن از ناصر بگو تا اخر قاجار. من بدبختم از اول تا آخر گفتم. البته همراه حاشیه های جالب و جذاب.

یه خانمه اومد اصلا به من توجه نمی کرد. یه جور رفتار می کرد انگار داشت بهم فش میداد. کلی فک زدم که آخر گفت: ببینم چند سالته؟ دیدم دوباره داره قضیه دیروز پیش میاد یه جوری سر و ته قضیه رو پیچوندم.

داشتم ساندویچ می خوردم که گفتن بیا مشتری داری.

رفتم دیدم خواهر یکی از بچه هاس.

-سلام خوبین؟ اینجا غرفه ی تاریخه. زیر همه ی عکسا اسم نوشته خودت بخون. اصلا نا نداشتم حرف بزنم. اولین کسی بود که باهاش اون جوری حرف زدم. ( خوب منم آدمم وقتی بی مهری و بی توجهی می بینم دلسرد میشم.) پشتمو کردم که برم یهو جیغ زد و گفت:وای خدای من فوق العاده س. خیلی خوبه. خیلی قشنگه.

کلی برام فک زد و دست آخر گفت: توی کشورای دیگه برای تاریخ اهمیت زیادی قائل میشن و همین باعث پیشرفتای زیادی میشه ولی توی ایران کسی از تاریخ درس نمی گیره. من مطمئنم که تو توی آینده فرد موفقی میشه. برات آرزوی موفقیت دارم. راستی من دارم یه چند تا همایش با دوستام برگزار می کنم. از تو هم دعوت می کنم که بیای. به منا میگم بهت ادرس  رو بده و روزاشو بگه.(همه ی همایشاشون دو سه روزه بود و کلی مهمون باحال داشتن و همه ش هم توی نیاوران بود. جمعه هم شهرام ناظری رو دعوت کرده بودن که من به هیچ کدوم از همایشاشون رو نرفتم.)

همین که رفت ، بچه ها دست و کف و سوت و منم یه آهنگ گذاشتم و اومدم وسط. حالا نرقص کی برقص. البته بماند که سرخپوستی می رقصیدم و دور بچه های می چرخیدم.

خلاصه یه چند نفر از اداره و این ور اون ور اومدن و رفتن. یه آقایه از اداره اومده بود از من تاریخ می پرسید. هی بحثو می کشوند به حاشیه. منم اون قدر سواد تاریخ ندارم که. کلی حرف زدیم و مثل اینکه از من خوشش اومده بود که یهو مدیرمون اومد و پرسید شما چی خوندین؟ اونم گفت توی جوونی تاریخ خوندم. منو میگی دو تا شاخ دراوردم. خلاصه بعدشم فهمیدم خانومشم تاریخ خونده. حالا چه قدر ضایع شدم بمونه.

دیگه آخرای نمایشگاه بود که بابای فهیمه گفت بیا بریم خونه. فهیمه هم گفت:نه بابا هنوز نرقصیدم تو برو پایین زشته نرقصیده بیام خونه.

ما هم کلی خندیدیم که مگه اینجا عروسیه؟

خلاصه نمایشگاه تموم شد و ما هم بار و بندیل رو جمع کردیم و رفتیم خونه.

در طی این دو روز کی مشتری پر و پا قرص پیدا کردم. مخ خانومای زیادی رو زدم. چشم خانومای زیادی رو گرفتم. البته من که بی بیم. به هیچ دردم نمی خوره.

پایین اومدیم توت بود قصه ی من دو سوت بود

بالا رفتیم ماست بود همه ی حرفام راست بود

مواظب خودتون باشین. دوستتون دارم . خداحافظ همین حالا

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 6:39 توسط انسانی به نام ویدا |